نباید می رفتی
هر چند کوچه ی ِ بن بست ِ خاطره ی ِ تو را
یاس نامیدم
اما
آنچه از خاک ِ کویر ِ همراهیمان رویید
نه به یاس
که به پیچک ِ اندوهی میمانست
که روی ِ دیواهای ِ بلند ِ تنهاییمان
میان ِ من و تو
قد کشید و
بالا رفت
از آن همه بذر ِ خاطره
که تو در باغچه ی ِ کوچک ِ پاییزیمان پاشیدی
تنها بذر ِ دل تنگی بود
که ریشه کرد و بالید و
سایه داد
پیش ِ روی ِ من با تو
همیشه دیواری بود
همیشه دیواری بود
که آزادی را و ما را
همیشه
برای ِ همیشه
انکار می کرد
همیشه باید می رفتی
برای ِ همیشه باید می رفتی
و همیشه را
برای ِ همیشه
باید
باید
باید
با خود
می بردی
من و تو می دانستیم
که یک شب
بغض ِ انتظار
در حنجره ی ِ گل های ِ شیپوری
خواهد شکست
و دستی
به جایی در دور دست ها
اشاره خواهد کرد
و دستی
دروازه های ِ وطن را
به روی ِ ما
خواهد گشود
نباید می رفتی
برای ِ همیشه نباید می رفتی
و پنجره را
و تنها پنجره را
نباید
نباید
نباید
با خود می بردی