دیر شده است
آه ای یار چه دستهایت را دوست میداشتم و لرزش ِ آشنای ِ انگشتانت را بدان هنگام که برای ِ بخشیدن روی ِ خطوط ِ درهمی از عشق به دنبال ِ مفهومی از نیاز میگشتند
تو دستهایت را در آب چشمه فرو بردی من برایت مشتی خاک آوردم و باد در گوش ِ درخت زمزمه کرد که دیگر دیر شده است .