تو همچنان … من همچنان
همچون خیال
خیال ِ آن تک درخت
که تمام ِ طول ِ شب را
زیر ِ باران مانده بود
زیبایی
همچون آب
که ریشه های ِ خواب آلود را
به ضیافت ِ انگور بشارت میدهد
می آیی
می آیی
می آیی
می آیی
در آستانه می ایستی
آسمان
دل تنگیش را فریاد می زند
و گلدان ِ پشت ِ پنجره
نیم خیز می شود
به دنبال ِ سرباز ِ دل
در میان ِ ورق ها می گردم
می آیی
می آیی
می آیی
- و همچون باد ِ پاییزی
که با ذهن ِ درخت –
حافظه ی ِ خانه را
از خاطره ات
تهی میکنی
و می روی
می روی
می روی
می روی
و من
صدای ِ قدم هایت را
روی ِ خاک ِ خانه
به پرده ی ِ خاکستری ِ خاطراتم
سنجاق میکنم
.
.
.
بیرون
جایی که من آن جا نیستم
نبوده ام
و نخواهم بود
باران
هم چنان خاموش و آرام
می بارد
تو هم چنان می روی
و عشق
هم چنان چترش را
برای ِ تو باز می کند
تا آواز دل خواهت را
بشنوی
در خانه می مانم
و همچنان
فاصله ها را
وجب می کنم