ح.م


۲

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۲۷م مرداد ۱۳۸۷
دستم را
که به حاشیه ی ِ سرد ِ روز می کشم
تو پا پس می کشی
آسمان ِ سربی ِ پشت ِ پنجره را
ملامت میکنی
از پلکان ِ فاصله ها
بالا میروی
و آن سوی ِ چراها و چراغ ها
- به چیدن ِ تمشک های ِ وحشی -
می لغزی و ...
دور میشوی .
همیشه همین بود همه ی ِ سهم ِ من از ما : 

آسمانی که باریدن را
برای ِهمیشه از یاد برده بود
و زمینی ...
که بارور شدن را
برای ِ همیشه
هرگز به یاد نداشت
و تنهایی
که همیشه
همین نزدیکی ها بود
همیشه تو را میدیدم
تو را همیشه
به وضوح  ِخواب های ِ نیم روزه میدیدم
تو را که بی وقفه بی من دور میشدی و خود را
که پیوسته بی تو دیر میشدم 

برای ِ " چیدن ِ تمشک های ِ وحشی "
- با دستکش ِ سفید - ...
برای ِ " تو بی وقفه بی من دور شدن "
برای ِ " من پیوسته بی تو دیر شدن " 

وقت ِ خوبی نیست .
نزدیک تر بیا
نزدیک تر
به من نگاه کن
و به من بگو که من
تعبیر ِ کدام خواب ِ نادیده بود
که آن سان
دست به دست ِ غبار کوچه دادی
سر به سر ِ پنجره ی ِ کوچک ِ من گذاشتی
و به سایه ها پیوستی .
گوش کن ...
دیریست تا در این هاویه زیسته ام
که کدام دست
غنچه های ِ نوشکفته ی ِ ایمان را
در باغچه ی ِ کوچک ِ ما
پرپر میکند
و کدامین پا
پس میرود
تا قفل ِ در .
چه کسی نبض ِ آینه را میگیرد
و آخر کیست ، آنکه بی وقفه
قلب ِ شیشه را
می شکند ؟
.
.
.
تا تو لب ورمیچینی
من در آسمان ِ شب
خوشه میچینم
و تا تو میروی
من ...
می میرم .

 
Comments Off

نباید می رفتی

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۱۵م مرداد ۱۳۸۷

هر چند کوچه ی ِ بن بست ِ خاطره ی ِ تو را
یاس نامیدم
اما
آنچه از خاک ِ کویر ِ همراهیمان رویید
نه به یاس
که به پیچک ِ اندوهی میمانست
که روی ِ دیواهای ِ بلند ِ تنهاییمان
میان ِ من و تو
قد کشید و
بالا رفت

از آن همه بذر ِ خاطره
که تو در باغچه ی ِ کوچک ِ پاییزیمان پاشیدی
تنها بذر ِ دل تنگی بود
که ریشه کرد و بالید و
سایه داد

پیش ِ روی ِ من با تو
همیشه دیواری بود
همیشه دیواری بود
که آزادی را و ما را
همیشه
برای ِ همیشه
انکار می کرد

همیشه باید می رفتی
برای ِ همیشه باید می رفتی
و همیشه را
برای ِ همیشه
باید
باید
باید
با خود
می بردی

من و تو می دانستیم
که یک شب
بغض ِ انتظار
در حنجره ی ِ گل های ِ شیپوری
خواهد شکست
و دستی
به جایی در دور دست ها
اشاره خواهد کرد
و دستی
دروازه های ِ وطن را
به روی ِ ما
خواهد گشود

نباید می رفتی
برای ِ همیشه نباید می رفتی
و پنجره را
و تنها پنجره را
نباید
نباید
نباید
با خود می بردی

Comments Off

دیر شده است

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۹م مرداد ۱۳۸۷
آه ای یار
چه دستهایت را
دوست میداشتم
و لرزش ِ آشنای ِ انگشتانت را
بدان هنگام که برای ِ بخشیدن
روی ِ خطوط ِ درهمی از عشق
به دنبال ِ مفهومی از نیاز
میگشتند
تو دستهایت را
در آب چشمه فرو بردی
من برایت
مشتی خاک آوردم
و باد در گوش ِ درخت
زمزمه کرد
که دیگر
دیر شده است .
 
Comments Off

بهار ِ منتظر

ارسال شده در عمومی توسط ح . م در ۷م مرداد ۱۳۸۷

بهار ِ منتظر
بی مصرف افتاد

ا.ش

Comments Off