ح.م


گوشه ی ِ تنهایی

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۲۰م آبان ۱۳۸۷
 
همه شب
خطوط ِفاجعه را
به طول و عرض ِ خاطره ی ِ تو
و به عمق ِ تنهایی
در فضای ِ بسته ی ِ دلتنگی
رسم میکنم
سیب ِ کال ِ عزیمتت را
می بویم
و آخرین بوسه ای را
که دریغ کردی
بر بلندای ِ بلند ترین سرو ِ کوچه
می آویزم
تو را با من
جمع میکنم
و خاطره ات را
درحافظه ام
ضرب
و دریغا
تنهایی ...
تنهایی .
نباید اسم ِ شب را به باد میگفتی
که آب
در حافظه ی ِ چاه ِ یقین ِما
یخ زده بود
و نان
ادامه ی ِ نابجای ِ
همه آن ترسی بود
که تو در سینه ات
بارور میکردی ،
همه شب
پابه پای ِ تنهایی
همه باغهای ِ پاییزی را
میگردم
دیروز را
همچون خوابی ناتمام
به فراموشی میسپارم
و بهار را
دور از آواز ِچلچله ها
در گوشه ی ِ خاموشی از باغچه
به خاک
فردا
همچون سایه ای
در غبار ِ کوچه ای بی انتها
گم خواهد شد
میدانم
پاییز
خواهد گذشت
و تو
مرا
در میان ِ برف
از بوته خواهی چید
و به آب خواهی داد ،
دیگر به پیشواز ِ شکوفه های ِ سیب
نخواهم رفت
دیگر با کوچه های ِ خیس
از عشق
از عشق
با تو
و از تو با فاصله ها
سخن نخواهم گفت .
نگاه کن ...
من آوازم را
در میان ِ پرده های ِ پر تردید ِ این گوشه ی ِ تنهایی
گم کرده ام
و خوب میدانم
میدانم
که دیگر هیچ حنجره ای
سکوت ِ بی معرفت ِ این زندان ِ بزرگ را
در هم نخواهد شکست
و دیگر هیچ خاطره ای
حافظه ِ سرد ِ روز ِ موعود را
به جشن ِ بلوغ ِ آیه های ِ انتظار
نخواهد برد .
نگاه کن ...
تبرها
به خواب ِواژه ها
ره یافته اند
و دانه های ِ برف
آرام
آرام
صفحه ی ِ ذهن ِ مرا
سپید میکنند ،
همه شب
دست در دست ِ تنهایی
تاانتهای ِ کوچه ی ِ آشنایی
میروم
تو را به خدا میسپارم
و خدا را به تو
و روی ِ شانه های ِ تنهایی
به خانه باز میگردم
تا کوچ خوشبختی را
به تماشا بنشینم
فردا
همه ی ِ جاده ها
در امتداد ِخود
تردید خواهند کرد
میدنم
و تو
مرا
در انتظار ِبارانی که دیر کرده است
از آب خواهی گرفت
و به باد خواهی داد ،
نگاه کن ...
من
میلغزم
و برای ِ چشمانی
که از میان ِ شاخه های ِ تکیده ی ِ ایمان
همیشه
نگران ِ من بودند
دست تکان میدهم
و در باغچه ی ِ کوچکم
برای ِ یاس ِ نوشکفته ام
میخوانم :
" بیا و در این موسم ِ بهار
  شک کن ... "
نگاه کن ...
در کوچه ی ِخاکی ِ خیال ِ من
هنوز
چه برفی میبارد ...
 
 
Comments Off

۲

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۲۷م مرداد ۱۳۸۷
دستم را
که به حاشیه ی ِ سرد ِ روز می کشم
تو پا پس می کشی
آسمان ِ سربی ِ پشت ِ پنجره را
ملامت میکنی
از پلکان ِ فاصله ها
بالا میروی
و آن سوی ِ چراها و چراغ ها
- به چیدن ِ تمشک های ِ وحشی -
می لغزی و ...
دور میشوی .
همیشه همین بود همه ی ِ سهم ِ من از ما : 

آسمانی که باریدن را
برای ِهمیشه از یاد برده بود
و زمینی ...
که بارور شدن را
برای ِ همیشه
هرگز به یاد نداشت
و تنهایی
که همیشه
همین نزدیکی ها بود
همیشه تو را میدیدم
تو را همیشه
به وضوح  ِخواب های ِ نیم روزه میدیدم
تو را که بی وقفه بی من دور میشدی و خود را
که پیوسته بی تو دیر میشدم 

برای ِ " چیدن ِ تمشک های ِ وحشی "
- با دستکش ِ سفید - ...
برای ِ " تو بی وقفه بی من دور شدن "
برای ِ " من پیوسته بی تو دیر شدن " 

وقت ِ خوبی نیست .
نزدیک تر بیا
نزدیک تر
به من نگاه کن
و به من بگو که من
تعبیر ِ کدام خواب ِ نادیده بود
که آن سان
دست به دست ِ غبار کوچه دادی
سر به سر ِ پنجره ی ِ کوچک ِ من گذاشتی
و به سایه ها پیوستی .
گوش کن ...
دیریست تا در این هاویه زیسته ام
که کدام دست
غنچه های ِ نوشکفته ی ِ ایمان را
در باغچه ی ِ کوچک ِ ما
پرپر میکند
و کدامین پا
پس میرود
تا قفل ِ در .
چه کسی نبض ِ آینه را میگیرد
و آخر کیست ، آنکه بی وقفه
قلب ِ شیشه را
می شکند ؟
.
.
.
تا تو لب ورمیچینی
من در آسمان ِ شب
خوشه میچینم
و تا تو میروی
من ...
می میرم .

 
Comments Off

نباید می رفتی

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۱۵م مرداد ۱۳۸۷

هر چند کوچه ی ِ بن بست ِ خاطره ی ِ تو را
یاس نامیدم
اما
آنچه از خاک ِ کویر ِ همراهیمان رویید
نه به یاس
که به پیچک ِ اندوهی میمانست
که روی ِ دیواهای ِ بلند ِ تنهاییمان
میان ِ من و تو
قد کشید و
بالا رفت

از آن همه بذر ِ خاطره
که تو در باغچه ی ِ کوچک ِ پاییزیمان پاشیدی
تنها بذر ِ دل تنگی بود
که ریشه کرد و بالید و
سایه داد

پیش ِ روی ِ من با تو
همیشه دیواری بود
همیشه دیواری بود
که آزادی را و ما را
همیشه
برای ِ همیشه
انکار می کرد

همیشه باید می رفتی
برای ِ همیشه باید می رفتی
و همیشه را
برای ِ همیشه
باید
باید
باید
با خود
می بردی

من و تو می دانستیم
که یک شب
بغض ِ انتظار
در حنجره ی ِ گل های ِ شیپوری
خواهد شکست
و دستی
به جایی در دور دست ها
اشاره خواهد کرد
و دستی
دروازه های ِ وطن را
به روی ِ ما
خواهد گشود

نباید می رفتی
برای ِ همیشه نباید می رفتی
و پنجره را
و تنها پنجره را
نباید
نباید
نباید
با خود می بردی

Comments Off

دیر شده است

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۹م مرداد ۱۳۸۷
آه ای یار
چه دستهایت را
دوست میداشتم
و لرزش ِ آشنای ِ انگشتانت را
بدان هنگام که برای ِ بخشیدن
روی ِ خطوط ِ درهمی از عشق
به دنبال ِ مفهومی از نیاز
میگشتند
تو دستهایت را
در آب چشمه فرو بردی
من برایت
مشتی خاک آوردم
و باد در گوش ِ درخت
زمزمه کرد
که دیگر
دیر شده است .
 
Comments Off

تا بی گانه گی

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۳۱م تیر ۱۳۸۷

تمام ِ طول ِ روز را
در کنار ِ پنجره ها بودم
و نگاهم
چه اصراری داشت
تا در میان ِ شاخه های ِ تکیده ی ِ پاییزی
سرگردان باشد

تو گفتی : پرنده را ببین
که چه تنها مانده
در آغوش ِ خاطرات ِ گم شده
و من از ابرهای ِ بی باران پرسیدم
تا بی گانه گی
چقدر
راه مانده

Comments Off

تو همچنان … من همچنان

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۲۷م تیر ۱۳۸۷

همچون خیال
خیال ِ آن تک درخت
که تمام ِ طول ِ شب را
زیر ِ باران مانده بود
زیبایی

همچون آب
که ریشه های ِ خواب آلود را
به ضیافت ِ انگور بشارت میدهد
می آیی

می آیی
می آیی
می آیی
در آستانه می ایستی
آسمان
دل تنگیش را فریاد می زند
و گلدان ِ پشت ِ پنجره
نیم خیز می شود

به دنبال ِ سرباز ِ دل
در میان ِ ورق ها می گردم

می آیی
می آیی
می آیی
- و همچون باد ِ پاییزی
که با ذهن ِ درخت –
حافظه ی ِ خانه را
از خاطره ات
تهی میکنی
و می روی

می روی
می روی
می روی
و من
صدای ِ قدم هایت را
روی ِ خاک ِ خانه
به پرده ی ِ خاکستری ِ خاطراتم
سنجاق میکنم

.
.
.

بیرون
جایی که من آن جا نیستم
نبوده ام
و نخواهم بود
باران
هم چنان خاموش و آرام
می بارد
تو هم چنان می روی
و عشق
هم چنان چترش را
برای ِ تو باز می کند
تا آواز دل خواهت را
بشنوی

در خانه می مانم
و همچنان
فاصله ها را
وجب می کنم

Comments Off

زندگی ِ من

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۱۹م تیر ۱۳۸۷

زندگی ِ من
دیریست چونان چون مردابی
که مرغابی ها و ماهی هایش را
وانهاده
جایی دیگر
و زمانی دیگر را
به انتظار نشته است

زندگی ِ من
هر روز
از میان ِ گرد و غبار ِ انتهای ِ کوچه پیدا میشود
خودش را می تکاند
و سرفه کنان
و غر غر کنان
از زیر ِ پنچره ی ِ نیمه باز ِ من
که به انتظارش نشسته ام
- بی که حتی کلاه از سر بردارد -
می گذرد
و در گرد و غبار ِ انتهایی دیگر
گم میشود

زندگی ِ من
حالش
خوش
.نیست

Comments Off

جست و جو

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۴م اردیبهشت ۱۳۸۷
 
جٌست وجو
خود سهم ِ کمی نبود 
از برای ِ من
یا  برای ِ تو
و زیر ِ آفتاب ِ بی تفاوت ِ پاییز
سایه هامان
باور نمیکردند
خاک را
اگر میدانستیم که هنوز
کوچه ای هست که در آن
می توان بی وقفه گم شد
و دیگر هرگز
پیدا نشد 
Comments Off

زیبای ِ من

ارسال شده در نه چندان سپید توسط ح . م در ۲۱م فروردین ۱۳۸۷
فاصله میان ِ من و تو
نه هفت دریا
که یک
دل ِ دریایی بود
تو مدام خوابش را میدیدی
و من
در حاشیه ی ِ سیاه و سپید ِ روزها
همچون لاک پشت ِ پیری
پا می کشیدم
و در کوچه ها
میرفتم
میرفتم
میرفتم
آه زیبای ِ من
بیراهه ها
چه سر راست بودند و ما
چه سر به زیر
و زمان
چه اصراری داشت
برای ِ همیشه دیر شدن
نگاه کن
ببین که دریچه های ِ آن آینه ی قدی
چه زود مسدود شدند
و چه فراموشی ِ غریبی
میهمان ِ ناخوانده ی ِ باغچه ی ِ کوچک ِ ما شد
تو چه ساده با باد ِ سردی
که فاصله ها را پر میکرد
برای ِ روشن کردن فانوسهای ِ بیداری رفتی
و من چه سخت
از حاشیه ی ِروزها
و کوچه ها
خسته شدم.
آه زیبای ِ من ..
چه جاودانه زیبا بودی
وقتی که تنها بودم
وقتی که دیگر
وقتی نمانده بود
برای ِ زود شدن
وقتی که پنجره ها را می بستی
پرده ها را می کشیدی
و می رفتی .
آه زیبای ِ من ... .
 
 
Comments Off